تبليغاتX
منو اين همه بي نهايت

مرو ای دوست ...........




تا که بودیم نبودیم کسی                     کشت ما را غم بی همنفسی

حال که رفتیم همگی یار شدند                مونس و یاور و غمخوار شدند

قدر آیینه بدانید تا که هست               نه در آن وقت که افتاد و شکست

!! نوشته شده توسط کتی | 21:26 | یکشنبه سی ام تیر 1387 •

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوار
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سالی از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو
همنشین و همزبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو
ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار.....................
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه حجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را شکست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من ..........
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگار هم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
.
.
.
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است .

!! نوشته شده توسط کتی | 21:9 | یکشنبه سی ام تیر 1387 •

زندگی اجبار است

شاید آن روز که سهراب نوشت

تا شقایق هست

...زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

!...یا نه

شاید چشم هایش را شست

جور دیگر می دید

ور نه این بزم که من ناخواسته

در چنین عهد خرابات در آن مهمانم

نقل ما شاید

:اینگونه سزاوار تر است

هر گلی باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

یا که هرزه علفی بر سر آن پرچین ها

...زندگی اجبار است
!! نوشته شده توسط کتی | 21:34 | جمعه بیست و هشتم تیر 1387 •

طرح 2 : طراحی کتابخانه و آمفی تئاتر


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط کتی | 20:41 | جمعه بیست و هشتم تیر 1387 •