ممنوع الخروج!!!!!!!
بازي گلشيفه فراهاني در يک فيلم هاليوودي
گلشيفه فراهاني بازيگر مطرح سينماي ايران، در فيلمي به کارگرداني ريدلي اسکات (کارگردان فيلم گلادياتور) با بازيگران مشهوري چون لئوناردو دي کاپريو و راسل کرو هم بازي شد...
نام اين فيلم Body of Lies هست و در ماه اکتبر اکران ميشه.
لئوناردو در فيلم نقش يك مامور CIA را بازي مي کند به نام Roger ferris. او يك روزنامه نگار است كه از طرف CIA و به خرج CIA مأمور ميشود رئيس گروه القاعده را در اردن دستگير کند.
راسل كرو نيز ايفاگر نقش رئيس CIA به نام Ed hoffman است.
اد هافمن (کرو) رئيس سازمان سيا با همکاري دستيارش راجر فريس (دي کاپريو)، با طرح يک نقشه دروغين که بمب گذار القاعده با امريکائيها تباني ميکند, قصد فريب رهبر القاعده را دارند. قسمتي از اين فيلم در مراکش فيلمبرداري ميشود.
يک چهارم فيلم برداري اين فيلم در مراکش صورت گرفته و مقداري هم در آتلانتيک.



شنيده شده که گلشيفه فراهاني به خاطر بازي در اين فيلم از طرف وزارت ارشاد ممنوعالخروج شده.
ديوارهاي شيشه اي
ديوارهاي شيشه اي
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد.
او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو
بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى
بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار
نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد
علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که
رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.
ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت
!!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از
ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري
از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی
خويش
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند
ALONEَََ

دلم را هيچ کس باور نداشت..هيچ کس کاري به کار من نداشت..بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ..آنکه خوابيده است در اين گور سرد..بودنش را هيچکس باور نکرد .........
چنان از زندگي دلتنگ و دلگيرم که روزي عاشقانه مرگ خود را جشن مي گيرم
تولدی دیگر
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید " صبح بخیر "
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشتی
و به آواز قناری
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه...............
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
" دستهایت را دوست میدارم "
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم
می دانم
می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت......................
" فروغ فرخزاد "
بال را معني كن تا پر هوش من از حسادت بسوزد
با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند.
باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم.
براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي.
به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم.

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

dast haee ke komak mikonand moghadas tar az labhaee hastand ke 2a mikhanand. "kuoroshe kabir"
Doostio entekhab kon ke delesh enghadr bozorg basheh ke baraye ja shodan to delesh lazem nabasheh ke khodeto kochik koni
استادیوم ملی ورزشهای آبی پکن ( مکعب آب )


ادامه مطلب
استادیوم ملی پکن : آشیانه پرنده
تنهای تنها

به من نگاه کنید
این منم
تنهای تنها
تنهاتر از همیشه
بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان
تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است
که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود
پنج وارونه چه معنا دارد ؟؟؟؟

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به
مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با
خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا
دارد
سکوت

کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم . . .
این مزرعه زندگی من است
خشک و بی نشان
آلبوم سنتی ها - محسن نامجو

من که عاشق آهنگهای محسن نامجو هستم . این آلبومشم که فوق العادست . لینک دانلودشو براتون گذاشتم.ولی حتما حتما برید اصلشو بخرید .
راستی متن آهنگهای محسن نامجو رو می تونید از این سایت پیدا کنید .
کنسرت بزرگ شهرام ناظری

به گزارش سایت خانه موسیقی کنسرت بزرگ استاد شهرام ناظری و گروه مولوی 17 تا 22 مرداد در تالار بزرگ کشور برگزار می شود .
منبع :http://www.iranhmusic.com/article.aspx?id=1257
دکتر علی شریعتی
زندگي چيست : نان ، فرهنگ ،آزادي ، ايمان ، دوست داشتن
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست.
خداوندا
تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است.
خداوندا
چگونه زيستن را تو به من بياموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
خدایا
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوارنباشم.برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا
به هر که دوست میداری بیاموزکه:عشق از زندگی کردن بهتر است ،
و به هر کس دوست ترمیداری، بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر
مجله EL Croquis
براتون مجله EL Croquis شماره ۱۰۳ که مربوط به خانم زاحا حدید میشه رو گذاشتم . حجم این کتاب 78.06 Mb می باشد .
کتاب معماری
سلام دوستان
از امروز می خوام براتون مطالب جالب تر درباره معماری بذارم . منتظر انتقادات و پیشنهادات شما دوستای گلم هستم .
حجم این کتابی که امروز براتون گذاشتن ۱۰۱.۶۸ مگابایت هست .
دست نوشته های محمد مرکبیان

این حس سالهاست که به تن خسته ام افتاده است .. نمی دانم با آمدن کدامین کس پا به جهان من گذاشته است ...
خدا می داند که این دل چه زجرهایی را به جان خرید تا شاید به آن عشق الهی رسد ..
اما افسوس که این انتظار پایانی ندارد ..
هر کس در کنار یار خود ؛ نگاهش را به نگاه آن دوخته ! اما من هنوزم که هنوزه در کوچه های غریب غربت قدم بر می دارم تا شاید گم شده ام را پیدا کنم !
می دانم که منم چون دیگران گمشده ای دارم ... می دانم که آن هم مثل من دچار این حس غریب شده است و او هم چون من در انتظار و دل هوره ثانیه ها را می شمارد ..
کاش خدا معجزه ای کند و من را سر راه او یا او را سر راه من قرار دهد ...
تنها از آن می ترسم که گمشده ام از کنارم گذشته باشد و او را نفهمیده باشم ... چه درد غریبی !
اما من به جستجو ادامه می دهم حتی اگر به او نرسم !
از خدا می خواهم قلبی به من عطا کند که طاقت تحمل این همه غم را داشته باشد ___آمین !
من نام كوچه هاي بسياري را از ياد برده ام
نشاني خانه هاي بسياري را از ياد برده ام
و اسامي آسان نزديكترين كسان دريا را
راستي آيا به همين دليل ساده نيست
كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد؟
نه ري را !
سالها و سالها بود
كه در ايستگاه راه آهن
در خواب و خلوت ورودي همة شهرها
كوچه ها ، جاده ها ، ميدان ها
چشم به راه تو از هر مسافري كه مي آمد
سراغ كسي را مي گرفتم كه بوي ليموي شمال و
شب حلال دريا را مي داد
چقدر كوچه هاي خلوت بامدادي را
خيس گريه رفتم و در غم غروب باز آمدم
من مي دانستم تو از ميان روشن ترين رؤياهاي روزگار
تنها ترانه هاي سادة مرا برگزيده اي
چرا كه من هنوز هم خسته ترين برادر همين سادگانِ
زمينم ، ري را
هر بار كه نام تو بر دفتر گريه هاي من جاري شد
مردماني را ديدم كه آهسته مي آمدند
همانجا در سايه سار گريه و بابونه
عطر ترا از باغ پروانه به خواب كودكان خود مي خواندند
مردمان مي فهمند
مردمان ساكت و مردمان صبور مي فهمند
مردمان ديري ست كه از راز واژگان سادة من
به معناي بعضي از آوازها رسيده اند
رازي دارد اين سادگي
اين است رؤيا
معلوم است كه بعد از نامه ها
مرا آوازي از تحمل اوقات گريه آموخته اند
كجا مي روي حالا؟
بيا ،هنوز تا كشف نشاني آن كوچه
حرف بسيار و
وقت اندك و
آسمان هم كه باراني ست
اصلاً فرض كه مردمان هنوز درخوابند
فرض كه هيچ نامه اي هم به مقصد نرسيد
فرض كه بعضي از اينجا دور
حتي نان از سفره و كلمه از كتاب
شكوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با رؤياهامان چه مي كنند.









